"به دشت پرملالِ ما پرنده پَر نميزند"! دست ميل قلم ندارد و چشم رغبتي به خواندن نشان نميدهد! آسمان تيره و چشم خيره و دل مرده، روز به شب ميرسانيم و شبِ نوميديمان سحر نميشود! دیدهها و شنیدهها بس ناخوشند! با این همه اما باز باید نوشت و دل زنده داشت به عشق و امید، و از ستارگان، مسیر را به سوی خورشید باز جست. باید پویید و به پویش واداشت. باید که رفت!
پس از آن مهلكه، بسياري هنوز مبهوت فاجعه هستند و از شوک آن روزهای هولناک خارج نشدهاند! اما به یاد داشته باشیم که شوک، باید زنده کند. برقی که در تمام رگ و پی و مغز انسان میدود تا بار دیگر نفس کشیدن و زندگی را تلنگری شود.
ماراتن آغاز شده است؛ رقابت ما با دروغ و ريا و آزمندانِ قدرت! بنگذاريم كه پلشتيها و پلشتكاران از ما پيشي گيرند. به روز باشیم، مبادا در باتلاقِ حيرت و فترت دیروز دست و پا زنیم، اصلاً باید به فردا بود. شب را با پژواكِ درخشش چشمانمان بر آینهی دلهامان روشن کنیم. در اين دشت پُرملال، خود پرنده شويم و آسمان را سقف بشكافيم. به حرمت سبزهاي بهارانديشي كه سرخ شدند، نگذاريم انديشهي سبز به زردي گرايد...!
* مطلع شعري از هوشنگ ابتهاج.
گاز اشكآور شليك نكنيد
باور كنيد
همينطور هم اشك ما را در آوردهايد،
اصلاً ديگر اشكي براي چكيدن نداريم
ديريست كه به خشكساليِ جنون و حماقت
آنقدر چكيدهايم
آن قدر باريدهايم
كه ديگر حتا
يك ردِ اشك هم
از چشمهي چشممان جاري نميشود!
سالهاست
بر گورِ دستهجمعيِ خود و اجدادمان
گريستهايم
و نميدانيم بر سرِ اين گور
براي كدام ميّت
فاتحه بخوانيم!
پيراهنِ يوسف، بوي گرگ ميدهد
و حتا
هزارهزار يوسف هم
نميتواند سوي چشممان را بازگرداند.
باتوم چرا؟!
كجا ميخواهي بزني
كه سياه نشده،
ورم نكرده باشد؟!
به خصوص گلويمان
كه هميشه از غمباد و عُقده پُر است!
باتومهايتان را غلاف كنيد
آخر اين تن جاي شكستن ندارد
ديريست سرشكستهي دروغهايتان شدهايم
و دست و پا شكسته
ميخواهيم به همه بفهمانيم
كه آنچه را نفس ميكشيم،
زندگي نام دارد!
نميدانم از بريدن يك درختِ سبز
چند دستهي تبر،
چند باتوم ميشود ساخت
و تا شكستنِ يك باتوم،
چند آه و ناله،
چند نفرين ميرويد.
ديگر گلوله براي چه؟!
خوني براي ريختن نمانده است
ديريست
رگهايمان از رعشهي اسلحه خشكيده!
يادم نميآيد
در كتابهاي دوران مدرسه
جايي خوانده باشم
كه سرب و بوي باروت
مانع انعقاد خون ميشود!
در حجامتِ خیابان
ما را غرقه در خون كرديد
تا خفهخون بگيريم
و حالا هم
مگر جز سكوت چه نجوا كرده بوديم
كه سكوتمان را
به ضجه پيوند زديد...!
*
پس از آنكه
ابر غليظ و بيبارانِ گازِ اشكآورت
فرو نشست
در آينهي بغلِ ماشيني شيشهشكسته
خودت را برانداز كن؛
تو هم سبز پوشيدهاي...!!
در شگفتم که باتومهای نیروی انتظامی و لباس شخصیها چه ویژگی و خاصیت عجیب و سحرانگیزی دارند؛ باتوم بر سر دیگران فرود آمده، اما نمیدانم چرا مغزِ من تکان خورده و شدیداً از مواضع قبلیِ خود و راه منحرف گذشته برگشته و مورد هدایت برادران متعهد و مخلص و گُمنام قرار گرفتهام! ضربهی غیر مستقیم این باتوم چنان اثرگذار بود که اینک شعاعِ هالهی نور آقای رئیسجمهور را به وضوح میبینیم و رایحهی خوش خدمت را به مشام جان میشنوم و میبینم که دولت مهرورز، چگونه خدمتِ مردم میرسد!
من هم این نکته را قبول دارم و تصویر هم کاملاً گویاست که تیر به پشتِ او خورده و او را رو به جلو خوابانیدهاند و سعی دارند از خونی که از کمرش فوران میزند، جلوگیری کنند!
شهید ندا آقاسلطان را میگویم که این چنین ناجوانمردانه توسط تروریستها و دشمنان ایران و اسلام به خاطر گلولهای که از پشت شلیک شد، از پا در آمد. فقط نکتهای که باقی میماند و جای گلایه دارد، این است که چرا مسؤولین دولتی به ویژه بنیاد شهید انقلاب اسلامی اینگونه این شهید گرانارج را مورد بیتوجهی قرار میدهند. چرا پیکر ندا به شرط خاکسپاریِ سریع در بهشت زهرا به خانوادهاش تحویل داده شده و خاکسپاری وی تحت شدیدترین تدابیر امنیتی و با سرعت بسیار انجام شده است؟! چرا مراسم یادبود این شهید بزرگوار که قرار بود در مسجد نیلوفر واقع در عباسآباد تهران برگزار شود، لغو میشود؟! آیا اینگونه خون کسی را که توسط دشمنان و منافقان به شهادت رسیده است پاس میدارید؟! چرا این چنین خون شهیدان ایران اسلامی را فرش راهمان میکنیم؟!
و اما نکتهی دیگر که بسیار موجب خوشحالیام شد، دستگیری سرانِ خائنِ اصلاحطلب بود که سعی داشتند انقلاب مخملی راه بیندازند. جا دارد از مسؤولین محترم دولتِ مهرورز بخواهم که برای جلوگیری از فرار کردن این عوامل بیگانه، سختترین تدابیر امنیتی را به کار گیرند.
به ویژه در مورد آقای سعید حجاریان حفاظتها و تدابیر امنیتی را دوچندان کنید؛ دستها و پاهایش را با دستبند و هر چه دم دستتان است، قفل و زنجیر کنید و دورتادورش را سیمخاردار بکشید و پشت سیمخاردارها را هم مینگذاری کنید تا نتواند فرار کند و از چنگال عدالت بگریزد!!
وبلاگ شخصی فرزین خجسته به نام «گرگور» آغاز به کار کرد:
www.gargoor.blogfa.com
به نظر من اكثريت ملّت ايران حتماً بايد به چشمپزشك مراجعه كرده و مورد معالجه قرار گيرند. طي چند هفتهي گذشته اكثريت ايرانيان دچار كوررنگي و ضعف بينايي شديد شده بودند. اين طيفِ وسيع از جامعه - از جمله خود من – همهچيز را به رنگ سبز ميديد! اما فرداي 22 خردادماه مشخص شد كه همهي آنچه تا پيش از اين ميديديم ارتباط مستقيم با كوررنگي مفرطِ ما داشته است!
تقلب...؟! كودتا...؟! عملگيِ انتخابات...؟! (ببخشيد، منظور همان مهندسي انتخابات بود). واقعاً نميدانم اين چرت و پرتها از كجا به مغز شما خطور كرده است. حقتان است. هر چقدر كتك بخوريد نصف حقتان است. باتوم كه هيچ، بايد... اصلاً بگذريم!
به نظر من اگر خداي ناكرده تقلبي هم صورت پذيرفته باشد به ضرر آقاي احمدينژاد و به سود رقباي ايشان بوده است. به نظر من آقاي رئيسجمهور محبوب بايد حداقل 35 ميليون رأي ميآورد. من حالا متوجه شدهام كه احمدينژاد حداقل بايد پنج برابر بيشتر از نزديكترين رقيبش رأي داشته باشد. خودتان هم اگر كمي دقت كنيد متوجه خواهيد شد. مگر نميبينيد كه در برابر يك زن و يا جوانِ الكيمعترض، حداقل 5 نفر مأمور و لباس شخصيِ باتوم به دست، مردانه از درِ پاسخ بر ميآيند و با پاسخهاي منطقي خود او را مجاب ميكنند!!
آري؛ ما كوررنگ بوديم و همهي رنگها را سبز ميديديم. متأسفانه اين كوررنگي هنوز هم ادامه دارد و حالا همهچيز را سرخ و خونين ميبينيم. بايد خود را سريعتر معالجه كنيم. البته جاي شكرش باقيست كه كوررنگي هزار بار شرف دارد به كوردلياي كه برخي مدتهاست مبتلاي آن شدهاند. كوررنگي شايد قابل علاج باشد، مواظب باشيم به مانند بعضيها، به ويروس كوردلي دچار نشويم...!
خطوط پيشرو را كسي مينويسد كه تا پيش از اين يك تحريمي بوده است. بعد از انتخاب نشدن پُر حرف و حديث دكتر معين در انتخابات دور اول رياست جمهوري سال 1384، طي چهار سال گذشته نه در دور دوم و نه در هيچ انتخابات ديگري شركت نكردم. شرايط انتخابات در هر دوره متفاوت است و اين دوره از همهي دورهها ديگرگونتر و حساستر است.
قطار بيترمز دولت بر ريلي از جنس ريل مسيرِ بم - زاهدان كه همين روزها توسط دولتِ دستپاچه افتتاح شد و منجر به واژگوني ترن گرديد، در حال رفتن است. پيش از واژگوني قطار بايد كاري كرد.
معمولاً در هر انتخاباتي اين جمله را ميشنويم كه انتخاب بين بد و بدتر است. اما باور كنيد اگر فرض بگيريم كه بدي هم وجود داشته باشد، آن سوي رقابت، فاجعهترين است. توجه كنيد از فاجعه سخن نميگويم، منظور دقيقاً فاجعهترين است. آنقدر بيصداقتي و اوهام و دروغهاي رانندهي اين قطار طي چهار سال گذشته و به ويژه در اين چند روزهي انتخابات افشا شده كه نيازي نميبينم بيشتر توضيح داده و مسأله را بشكافم.
به نظر ميرسد از هماكنون با فراگير شدن شعار تغيير از سويي و برافراشته شدن رنگينكمان سبز در جامعه از سوي ديگر، آب به خوابگاه مورچگان ريخته شده است. كساني كه طي اين چهار سال كت و شلوارپوش شده بودند بار ديگر به گفتمان فشار و چماق روي آوردهاند.
به صراحت ميگويم در انتخابات پيش رو همهي مردم ايران فعاليت دارند و تحريم فقط و فقط يك واژه و عنوان است و عملاً محلي از اعراب ندارد.
حاميان دولت فعلي را دو گروه تشكيل ميدهند؛ گروه اول كساني هستند كه به هر دليل و منطق احمدينژاد را شايستهي احراز پست رياستجمهوري ميدانند و تداوم او را در قدرت خواستارند. و اما گروه دوم كه به صورت ناآگاهانه (و شايد آگاهانه) حمايت قاطع خود را از احمدينژاد به منصهي ظهور خواهند رساند، گروه تحريم انتخابات هستند. حاميان محمود احمدينژاد در ستاد تحريم، نه تنها از دستهي اول چيزي كم ندارند، بلكه شايد بسي بيشتر در پراكندن رايحهي خدمتي كه فقط به مشام آقاي احمدينژاد و يارانش خوش ميآيد، مؤثر باشند! ايشان همدوش با حاميان دولت نهم، با حضور گسترده و يكپارچهي در روز 22 خردادماه آراي نامريي خود را به نام محمود احمدينژاد در صندوق خواهند انداخت!
اينك منم؛ همان كسي كه با ژستي خاص و گردني افراشته، با رأي ندادن در دور دوم انتخابات رياستجمهوري گذشته، خود را در هيأت چهگوارا ميديد. حالا اما آن گردنافراشتهي ديروز زير بار حقارتهايي كه آقاي رئيسجمهور در عرصههاي مختلف جهاني و داخلي به او تحميل كرده، امروز سرشكسته و دلخسته است. سرشكستهام از اين همه تحقير و ركود و انفعال، و دلخستهام از اين همه توهم و ريا و ادعا و دروغ!
بگذار بگويند آرمانهايش را به تندباد فراموشي سپرده، اما من رأي ميدهم چون يك ميليمتر به جلو رفتن خيلي بهتر از سكون و درجا زدن و حتا پسرفت است. بگذار تمسخر كنند كه سياهيلشكر بازيِ از پيش تعيين شدهام، اما من رأي ميدهم تا در پيشگاه وجدان و مسؤوليت خود سياهروي نباشم. بگذار رأيام را بيهوده بپندارند، اما من رأي ميدهم تا اگر مراد نيابم، به قدر وسع كوشيده باشم. بگذار خيال كنند كه جوگير موج سياسي شدهام، اما من رأي ميدهم چرا كه ناآرامي موج و خيزش و جنونش، بسي پسنديدهتر از حبابي روي آب بودن و به تلنگري محو شدن!
من رأي ميدهم تا از صدقهسريِ رأي دادن امثال من، در صورت تغيير و پس از باز شدن نسبي فضاي سياسي و فرهنگي كشور، اهالي تحريم و ستاد دوم آقاي احمدينژاد بهتر و پرطمطراقتر بتوانند ژست چهگوارا بگيرند.
فيلمِ نمايش اعجاببرانگيز «فلوت سحرآميز» را كه براي چندمينبار مرور كردم، پس از آنكه تحسين و هيجان و شور اوليهام فرو نشست، تلخي سؤالي حسرتانگيز، كامِ انديشهام را زهر كرد؛ به راستي چرا فقط بايد از جعبهي كوچك تلويزيون شاهد چنين نمايشها و كنسرتها و اعجازهاي هنرياي باشيم؟! چرا سوي چشمان ما اين هنرهاي نفس در نفس را از چند اينچ بزرگتر نميبيند؟! آيا ما آنها را در آكواريومِ تلويزيون ميبينيم و يا خود در شيشهي آكواريومي بسته و محدود غوطه ميخوريم و خبر نداريم؟!
چرا اماكن تاريخي، سالنهاي هنري و ورزشگاههاي اين كشور نبايد مملو از جمعيتي باشد كه به شوقِ كنسرت و يا نمايشِ گروهي جهاني و معتبر، ساعتي از اثري ارزشمند لذت ببرند و انرژي روحي خود را تخليه كنند؟! به عنوان مثال چرا گروه بزرگ موسيقي ياني كه در مهمترين نقاط تاريخي جهان كنسرتهايي به ياد ماندني برگزار كرده است، نبايد مجوز اجرا در تختجمشيد را بگيرد و بنا به بهانههاي نامعلوم با درخواست اجراي او مخالفت شود؟!
ميدانم، رويم را زياد كردهام! هنرمندان و گروههاي جهاني پيشكش، وقتي هنرمندان همين مملكت هم براي برگزاري يك كنسرت و حتا نشر يك كاست، هفتاد خوان پيش روي خود دارند و اجراهايشان با موانع مختلف نهادهاي دولتي و قانونهاي مندرآوردي و حملهي گروههاي فشار و قطع برق و... روبرو ميشود، چه جايي براي عرضهي هنر ديگران باقي ميماند.
در اقليمي كه هنر با احاطهي خط قرمزهاي درشت و حكاكي شده به افليجي بيعصا ميماند و از جمعِ هفت هنرِِ تثبيت شدهي جهاني، حق نداري حتا اسم يكي از اين هنرها را بر زبان بياوري و به جاي هنر رقص بايد كلمهي ساختگي حركات موزون! را جايگزين كني، البته جز اين نميتوان انتظار داشت. جايي كه بر زبان راندن كلمهي رقص عقوبت دارد، هنرمندان و اهل قلمش را با برنامههايي همچون «هويّت» به هموطنان معرفي ميكنند، اتوبوس حامل اديبان و بزرگان فرهنگي را به سوي پرتگاه رهنمون ميشوند، سازها و آلات موسيقي سنتياش را حتا، در رسانهي به اصطلاح ملّياش پشت خروارها گُل و خاشاك پنهان ميكنند، هنرمندانِ سياهروزگار نمايش تخت حوضي را لوده و نوازندگان موسيقياش را مطرب ميخوانند و اساساً هنر شغل محسوب نميشود، ديگر جايي براي اين رؤياها و آرزوها باقي نميماند.
تا به كِي بايد حسرتخوردهي نديدنها و نداشتنها و نچشيدنها باشيم. چه هنگام خط افقي لبهامان به لبخندي بر آمده از ژرفاي جان، موّرب ميشود. چه ساعتيست كه عقدههاي فرو خوردهمان، سر بگشايند و روح تشنه و پوسيدهمان را بجوند...!
اي كاش فرشتهاي يافت ميشد تا به نيرنگي شيرين، سيب ممنوعهي اين جهنم را به اين جماعت تعصبانديش بچشاند، شايد ايشان از ناكجاآبادِ محصورشان هبوط كنند.
شيشهي ساعت شني زمان را بار ديگر برگردانيد. تمام شد. يك سال ديگر با تمام خاطرات و خطرات و تلخيها و شيرينيهايش... با تمام خستگيها و جنب و جوشهايش... اما قبل از برگرداندن ساعت شني، لحظهاي به آن دقت كنيد؛ به بهاي خالي شدن نيمهي بالاي ساعت شنيِ زمان، چه چيزي به درون ما افزوده شده است؟! آيا ما هم همراه با شنهاي ساعت خالي شدهايم و بر لب جوي نشسته، گذر عمر ديدهايم؟!
چه روزها كه به روزمرگي گذشت، چه خيالها كه بيخيالشان شديم، چه كتابها كه ناخوانده ماندند و چه برگهها كه از نانوشتههايمان سفيديِ بكارت خود را حفظ كردند و حسرتِ چه ناكردهها كه بر دلمان ماند!
تهِ حلقِ ذهن و انديشهام تلخ است، اما نميخواهم با زهرنوشتههايم كام ديگران را در نوروز تلخ كنم. به باور من و با توجه به دريافت و مشاهداتم، در سال گذشته به نسبتِ سالهاي پيشين، ركود و رخوت و خمودگي و خستگي در جامعه بيش از پيش موج مي زد. بسا دوستان و نزديكاني كه گُل ياسِ اميد و تلاششان، پژمردهي يأس بود و رسوب خستگيِ سالهاي اخير را لايهلايه در روحِ خود احساس ميكردند. من هم از اين جمله مستثنا نبودم؛ آنگونه كه بايد دستم به نوشتن نميرفت و نگاهم به خواندن نميچرخيد و نگاهم خيره بود و روزهايم به خيرگي گذشت. سالي بيگردش جام باده و دستي دور از زلف ياران و ميانهي ميداني خالي از شورِ رقصندگان...!
با اين همه زندگي را بايد به مبارزه طلبيد. بايد پوست انداخت، قبل از آنكه رسوب خستگي، جانمان را به رسوب بكشاند. بايد از اعجازِ نوروز مدد جوييم و روحمان را بهاري كنيم... برخيزيم و بهار را، زندگي را نفس بكشيم... نوروز را در خود تجربه كنيم...!
جهانِ ما همان مكان و محدودهايست كه ايستادهايم...! نقطهي ثقل زمين را همانجايي ميپنداريم كه پاهايمان آنجا قرار دارند... خود را خيلي جدي گرفتهايم... دو جلد كتاب ورق نزده، علامهي دهريم و در هر مربوط و نامربوطي اظهار نظر ميكنيم... سردرگُم و گيج دور كعبهي خود طواف ميكنيم، بدون آنكه لحظهاي از پرستش خويش باز ايستيم و نگاهي به خارج از اين دايرهي محدود و بسته بيندازيم.
اين همه منيّت و خودپرستي شايد از محدوديتِ گسترهي ديد و نگرش ما نسبت به پيرامونمان ناشي ميشود. به عبارتي در افق تنگ و جهان محدود و بستهاي كه در ذهن پروردهايم، خود را وزنهاي سنگين به شمار ميآوريم. هر چه گسترهي ديد و جهانبيني وسيعتر شود و گسترش يابد، از حجم وزنهي منيّت بيشتر كاسته ميگردد و شخص به ذره بودن خود بيشتر پي ميبرد. البته ناگفته نماند، اين ذره در صورت شناخت توانمنديهاي خود ميتواند آتش در عالم زند.
شايد شما هم تجربه كرده باشيد كه براي عرضه و نشان دادن خود، اسير ادا و اصولهاي عجيب و غريب شويد و همه را خيرهي خويش ببينيد؛ از نوع لباس پوشيدن و صحبت كردن و ژست گرفتن و...!
اعتراف ميكنم كه من چنين بودهام و شايد هماكنون هم ناخودآگاه و بدون آنكه متوجه باشم، رگههايي از ادا و اصولهاي گذشته برايم باقي مانده باشد. مهم نيست. آنچه اهميت دارد، اين است كه با موج صداقت و انديشه، اين حركات را بشوييم و پشت سر بگذاريم. چكيدهي كلام اينكه مرداب نباشيم.
باور كنيد آنقدر هم كه خودمان را تحويل ميگيريم و دور خود را شلوغ كردهايم، خبري نيست! سادگي و خود بودن، پيراهنيست كه هيچگاه از مُد نميرود.
«دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند، اما هيچکس فکر نکرد که من شايد يک گل کاشته باشم»!
شايد خيلي از شما اين قطعهي تكان دهنده را از "ارنستو چهگوارا" خوانده و يا شنيده باشيد. اين كوتاهنوشت حكايت جامعهايست كه مردمانش لوچ و دوبين هستند و ليوان لبهشكستهي اطراف خود را خاليِ خالي ميبينند و به عبارتي نيمهي پُري براي آنها متصور نيست. اصل بر گناهكاري است. جامعهاي كه موريانهي ريا و تظاهر، استخوانهايش را ميپوساند و صداي پيشدرآمدِ فروريزيِ سقفش از هماكنون به گوش ميرسد.
ريا و فريب در روح و پوست جامعه فرو لغزيده است و به صورت عرف و قانوني نانوشته، اما محكم درآمده است. به عنوان نمونه ميتوان مضحكههايي را چنين به گواهي آورد؛ همگان آلات ساز و موسيقي را ديدهايم، اما در رسانهي به اصطلاح ملّي، سازها را پشت در و تخته و گل و زيور پنهان ميكنيم! خيليها شلوارِ لي را دوست دارند، اما در محيطهاي اداري چنين پوششي به مانند پيراهن آستينكوتاه تقبيح ميشود! حضورهاي نمايشي به ويژه در مراسم مذهبي به وضوح قابل تشخيص است و... و...! مثالها بيشمارند و آنچه گفته شد، پيشپا افتادهترين بود. هركس بخواهد رنگي غير از رنگِ اين جمعيتِ هزاررنگ داشته باشد، رسوا و بيرنگ و حذف خواهد شد!
لازم به توضيح و تفسير نيست كه در چنين شرايطي، بياعتمادي و بدبيني جوِّ غالبِ جامعه ميشود. هر كس دستي دراز شده براي دوستي در مقابل خود ميبيند، آن دستِ پنهان ديگر را حامل خنجر ميپندارد.
در چنين روزگاري در احاطهي ابرهاي سياه تزوير و تگرگ و بارانِ دورويي و نقاب، بايد چتري از شعر حضرت حافظ بر سر خود افراشت:
«مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند»